نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
من ديوونتم به خدا

من ديوونتم به خدا

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك

لینکستان عاشقان
جستجوگر فارسی


پرشين‌بلاگ

 

دوشنبه، 30 بهمن، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

۳۱۷۹

۱۴۵

سرویس شدم . ولی بالاخره انتقالی ردیف شد . دیروز ار کرمان راه افتادم و امروز

۳۰ بهمن رسیدم تهران . دیگه پیشتم عزیز تر از جان . آخ نمی دونی چی کشیدم تا این

انتقالیه لعنتی ردیف شد .

انتقالی ردیف شد اومدم تا ابد کنارت بمونم


پيام‌هاى ديگران




جمعه، 15 دی، 1385

من دیوونتم به خدا

سلام

 

3134

 

100

 

بعد از مدتها اومدم . خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم . دنبال کارهای انتقالی بودم . خیلی اذیت شدم . سرویسم کردن تا بهم انتقالی بدن . البته هنوز قطعی نشده ولی خوب تا حدود زیادی حل شده . تو این چند وقت که ازت دور بودم گند ترین روز های زندگیمو گذروندم . نمی دونی چی کشیدم . بگذریم . تا چند وقت دیگه که انتقالی ردیف بشه دیگه همش کنار همیم . امروز رسیدم تهران . بعد از 2 ماه اومدم پیشت . نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود . داشتم خل و چل می شدم . تو این چند ماه اصلاً فرصت نشد بیام اینجا و بنویسم . دوری از تو دل و دماغ برام نذاشته بود . امروز اومدم . نمی دونی چه حالی داشتم وقتی دیدمت . فعلاً تهرانم . خانومی می پرستمت . راستی :

 

صد روز از عقدمون گذشت ، مبارکمون باشه .   

 

 

 

 

 

                      دوستت دارم .


پيام‌هاى ديگران




پنجشنبه، 6 مهر، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

3035

هفته قبل چهار شنبه : اومديم خونتون براي خواستگاري رسمي . 29 شهريور .

يكشنبه همين هفته : اومديم براي صحبتهاي نهايي . 2 مهر

دوشنبه همين هفته : بله برون بود . يه جشن كوچولوي قشنگ گرفتيم .

امروز پنج شنبه : ساعت 5 بعد از ظهر رسماً عقد مي كنيم .6 مهر

                 

باورم نمي شه . هنوز باورم نشده . به همين سرعت . سه هزار و سي و پنج روز

منتظر اين لحظه بوديم . اصلاً فكرشو نمي كردم كه به اين سرعت همه چيز حل

بشه . بابات خيلي بهم حال داد خداييش . گرچه يه هفته از استرس و نگراني

دق مرگ شدم . يه هفته غذا از گلوم پايين نرفت . خانومي نمي دوني چه حالي دارم .باور كردني نيست . يعني من و تو از امروز زن و شوهر مي شيم ؟ خواب نمي بينم ؟ به خدا من هنوز گيجم . چند سال انتظار و حالا رسيديم به امروز . چه روزيه امروز . با بابات خيلي حال مي كنم . آدم منطقي و گُليه . مامان كه حرف نداره . خاكيه . خيلي خودمونيه . آقا ما ديگه قاطي مرغا شديم . چون امروز ديگه احتمالاً اصلاً  نمي شد بيام بنويسم ،الان نوشتم كه خيالم از بابت اينجا راحت بشه .

خانوميه خوشگلم ، همسر عزيزم ، الهي كه فدات بشم ، بهت

قول ميدم شب و روز براي خوشبختيمون تلاش كنم . قول .

     مي پرستمت

  

بالاخره به هم 

   رسيديم  

 

 

 

 


پيام‌هاى ديگران




چهارشنبه، 15 شهریور، 1385

من ديوونتم به خدا

                                                                                  

 سلام

3013

من هنوز زنده ام و زندگی می کنم و بشريت به وجودم افتخار می کنه .

 

ديشب بابا و مامانم اومدن خونتون برای آشنايی بيشتر و حرفهای مقدماتی. دل تو دلم نبود . مثل اينکه باباها يه جورايی آشنا در اومدن

 

 . قرار شده منم مرخصی بگيرم و بيام . به احتمال زياد يکشنبه برگه مرخصی می

 

نويسم و از شنبه هفته ديگه ميام . خانومی نمی دونی چقدر خوشحالم که

 

بالاخره کارا داره راست و ريست می شه . گرچه سربازم و الان اقدام کردن

 

برای خواستگاری کارموحسابی سخت می کنه ولی انقدر شيرينه و خوشحالم که حد

 

نداره . ورود خودمو به جمع مرغا تبريک و تهنيت عرض می کنم .نمی

 

دونی چقدر خوشحالم. يه جورايی باورم نمی شه . حالا بيام مرخصی

 

تازه اولشه . تازه بايد دَديه بزرگوار عزيز منو ببينه ، بعد تازه ببينيم ما رو می پسنده

 

يا نه ؟اين ازدواج کردن از 7 خوان رستم سختتره ها . ولی نمی دونم

 

چرا آدم با جون ودل می ره سراغش . عشقه ديگه چه می شه کرد . آدم وقتی توسط

 

يه فرشته ناز ومهربون اغفال می شه ، ديگه سختی و اين حرفها براش

معنی نداره . ولی خودمونيما من هنوز تو کف موندم که تو چطوری منو اغفالم کردی

 

؟  خانومی من دارم ميام . به بابات بگو من دارم ميام . بهش بگوداماد جونش داره

 

مياد . يه سری حرف هاست که خيلی دوست دارم بنويسم ولی چون ديگه خيلی

 

خصوصيه بعداً به خودت می گمشون . آره ديگه اينجورياس.  راستی امروز سالگرد

 

اومدن من به شمال و ديدنت اونجاس . يادته رفتيد شمال و يه دفعه من مثل جن ( مثل هميشه ) جلوتون سبز شدم ؟ قبلاً نوشتم ماجراشو .   چه

 

روزهايی بود . يادش به خير . من دارم ميام . فدات .

  دوستت دارم

                                          

 

                 امضا ء :  يه سرباز که دِيوونته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پيام‌هاى ديگران




پنجشنبه، 2 شهریور، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

3000

 3000 روز از آشناييه من و تو مي گذره .

آره ما سه هزار روزه شديم . 3000 روزه كه فكر و ذكر من شدي .

3000 شبه كه به ياد تو و به عشق تو چشمامو رو هم مي ذارم .

3000 روزه كه منو ديوونه خودت كردي . 3000 روزه كه منو اغفال

كردي . 3000 روزه با اسمت نفس مي كشم . 3000 روزه كه

يادت يه لحظه از ذهنم بيرون نرفته . 3000 روزه كه دنياي منو با بودنت

در كنارم بهشت كردي . 3000 روزه كه چشمام براي ديدن هر دختر

ديگه اي كور شدن . 3000 روزه كه جز تو نمي بينم . 3000 روزه كه از

اولين نگاه مي گذره . 3000 روز از اولين باري كه دلم هُرررري ريخت

پايين مي گذره . 3000 روزه كه دل به تو بستم . 3000 روزه اسير نگاه

اولتم . ۳۰۰۰ روزه که ...  بقیه شو به خودت می گم .

دارم براي گرفتن مرخصي و اومدن پيشت ، اومدن خواستگاريت ، دارم

لحظه شماري مي كنم .      

 

 من ديوونتم به خدا

 

 

                                                               

                                                          
                                                      
        

 


پيام‌هاى ديگران




پنجشنبه، 26 امرداد، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

2993

امروز 5 شنبه است . من تو کافی نتم . توی کرمان . هفته قبل اومدم تهران و کلی ماجرا برامون اتفاق افتاد . قرار شده مرخصی بعدی که اومدم تهران بيايم خواستگاری .

در ضمن فردا هم تولدمه . کادوی تولدمو هفته قبل ازت گرفتم . مرسی . منتظرم باش خانومی . دارم ميام خواستگاری . . . . . . دارم ميام خواستگاريت .

            

               تولدم  مبارک 

خانومی دوستت دارم . خيلی دوستت دارم . اين هميشه يادت باشه . خوابای رنگی ببينی.

                                       

 

 

     امضاء: يه سرباز که  داره به خواستگاری از يه فرشته فکر می کنه .

  دوستت   دارم      

    

     

       خانومی

 

 

 

 

 

 

 


پيام‌هاى ديگران




پنجشنبه، 5 امرداد، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

۲۹۷۲

من تو کرمانم . تو یه کافی نت . تو تو تهرانی . تو جشن عروسی . عروسیه مونا و و حیده . شما هم که خواهر عروسی و داری احتمالاْ سنگ تموم می گذاری . خیلی ناراحتم که تو جشنشون نیستم . لعنت به این سربازی . با تمام وجود بهشون تبریک میگم . ایشالا خوشبخت بشن . از خدا همه خوبیها رو براشون می خوام . دلم برات یه ذره شده . امشب یه زنگی میزنم به موبایل وحید تا تبریک بگم . فقط خدا کنه گوشیش همراهش باشه و خاموش نباشه . اینجوری میتونم به مونا هم تبریک بگم . حداقل اینجوری تو عروسیشون باشم . چطوره ؟ 

خانومی دوستت دارم  دوستت دارم  دوستت دارم .

مونا و وحید عزیز :

  ایشالا تا آخر عمر به پای هم جوان بمونید .

                 ایشالا خوشبخت بشید .

                                        امضاء :  یه سرباز داغون


پيام‌هاى ديگران




سه‌شنبه، 16 خرداد، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

۲۹۲۱

فردا سالگرد آشناييمونه . امروز اين می نويسم چونکه فردااصلاْنمی تونم از پادگان خارج بشم . چون افسر نگهبان هستم .شنبه همديگه رو ديديم . خيلی خيلی خيلی  خوشگذشت . نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود . جمعه و يکشنبه و دوشنبه تعطيل بود . شنبه رو هم سپردم يکی از بچه ها به جام وايساد .منم اومدم تهران . نمی دونی چقدر دلم برای ديدنت تنگ شده بود . ضعف رفت دلم وقتی ديدمت .  چه روزی بود شنبه . الان دارم از کرمان مينويسم . خانومی سالگرد آشناييمون مبارک . ۲۹۲۲ روز پيش بود که با نگات اسيرم کردی . از من يه خل و چل ديوونه ساختی . خل و چل ديوونه ای که تمام سختی خدمت و دوری رو فقط به عشق رسيدن به تو تحمل می کنه . دوستت دارم خانومی و می پرستمت .

 

سالگرد تولد دوباره من و آشناييمون مبارک خوشگلم .

 

                                            امضا ء :  يه سرباز خسته که واست ميميره


پيام‌هاى ديگران




سه‌شنبه، 5 اردیبهشت، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

 

2879

 

افتادم 05 کرمان . همين .

                                 


پيام‌هاى ديگران




جمعه، 11 فروردین، 1385

من ديوونتم به خدا

سلام

2854

اومدم مرخصی . از3 شنبه بعد از ظهر تا صبح چهاردهم . اين روزا اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشتم . تا اينکه حدودا يک ساعت پيش ديدمت . با

 

مامان اومده بوديد بيرون زنگ زدی ، چند لحظه ای صحبت کرديم بعدش اومديد از کوچمون رد شديد .  می دونستم که مامانو مجبور ميکنی که از کوچه ما رد بشيد.منم توی بالکن منتظر بودم که ببينمت . نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود .وقتی از جلوی خونمون رد شديد من اومدم بيرون توی کوچه که رفتنتو ببينم . وسطای اون يکی کوچه بوديد که برگشتی منو ديدی. برات دست تکون دادم . يه دفعه ديدم ايستادی و به مامان يه چيزی گفتی و اومدی طرفم . شاخ در اوردم .  دم مامان گرم که گذاشت واسه يک دقيقه

 

هم که شده همديگه رو ببينيم . خيلی ازش ممنونم . از طرف من به خاطر اين کارش 10 تا بوسش کن . نمی دونی چه حالی شدم وقتی ديدمت . با اين که خيلی کوتاه بود ولی خيلی خوشحال شدم . الانم دو تا بال دارم . کلی شنگولم کرد ديدنت ولی کلی تعجب کردم که مامان گذاشت بيای همديگه رو ببينيم . سرم تا 5 دقيقه داشت گيج می رفت . کلی اين لحظه تاريخی بود . نمی دونی

 

چقدر دلتنگت بودم .

 

کاش می شد بيشتر می شد ببينمت . ولی به همينم راضيم . تو پادگان به همين چند

 

لحظه هم راضی بودم که ببينمت . خدايا شکرت . ديدنت عيدی امسال خدا بود به من .

 

 مامی خيلی دوست دارم دستت درد نکه که ما رو درک کردی . جبران کنيم .

 

                                                  امضا : يه سرباز خسته

 

 

                                                 

 

 

 

 

 

 


پيام‌هاى ديگران




خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]

موزیک خوابهاب طلایی :

  RSS 2.0